|

کد قفل کردن راست کلیک

پشتیبانی

 MIRACULOUS movie - مطالب داستان هویت
لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
نویسنده : ℳarinette


خیلی خوب ، گذاشتم :| 
قسمت بعدی = ۵ نظر 
نظر یادت نره ! 
  DON'T FORGET COMENT !!!!!!

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : پنجشنبه 14 دی 1396 | 08:03 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


نظر یادت نره وگرنه دیگه داستان نمیذارم 
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : پنجشنبه 14 دی 1396 | 06:39 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


خب الان میرم عشق جدید هم بنویسم 
امان از بیکااااری 
نظر نذارین داستان بی داستان 

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : چهارشنبه 13 دی 1396 | 08:18 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


برید ادامه 
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : سه شنبه 12 دی 1396 | 07:58 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


♡I hope you like it ♡
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : دوشنبه 11 دی 1396 | 09:15 ق.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


میخواستم یه ذره بیشتر اذیتتون کنم  ولی نمیدونم چرا دلم نیومد  
برید ادامه و داستان رو بخونید و دوباره هم منو ببخشیدددددد

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : شنبه 9 دی 1396 | 10:41 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


داریم به لحظات ملکوتی امتحانات نزدیک میشیم -_- التماس دعا -_- 
اینم فقط به خاطر شما ها گذاشتم   با گذاشتن کامنت خوشحالم کنید 
+چند خط بیشتر نیستااااا
+ ویرایش کردم و بیشتر نوشتم *_* این قسمت رو که خیلی رمانتیک شده رو بنده خدا نوشته -_-


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : شنبه 9 دی 1396 | 06:12 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


نوشتم .  بخونید 
کامنت یادتووووون نرهههههههه

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : جمعه 8 دی 1396 | 05:18 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


برید ادامه 
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : جمعه 8 دی 1396 | 09:01 ق.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1396 | 02:58 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


اداااااامه 
شاید چند وقتی نتونم بذارم

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : یکشنبه 3 دی 1396 | 07:48 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


بچه ها میدونم ایندفعه خیلیییییی کمه  خیلی خیلی معذرت میخوام 
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : شنبه 2 دی 1396 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


از زبون مارینت .....
نگاهی به خورشید که وسط آسمون آبی صاف میدرخشید و خودنمایی میکرد کردم و لبخندی زدم  حق با آلیا بود ...امروز هوا خیلیییییی خوبه عاشق اینم که روی شن های ساحل قدم بزنم .....ولی الان باید برم آلیا و عشق زندگیم رو پیدا کنم  چرا نیستن ؟ پَ کجا رفتن ؟  خواستم راه برم که یه نفر دستاش رو جلوی چشمام حالت غافلگیرانه گذاشت
عه ! این دیگه کیههههه یه حسی بهم میگه آلیاست ولی چرا طرف حرف نمیزنه ؟؟؟؟؟ 
من : آلیاااااااا میدونم خودتی . تابلوئه
حرفی نزد . دستاشم بر نداشت . داشتم کور میشـــــدم
من : آلیا ؟ میشه دستتو برداری لطفا
بالاخره راضی شد دستاشو برداره .....برگشتم یه چیزی به آلیا بگم ولی با دیدن آدرین جلوم دهنم وا موند و لپام گل انداخت.... یعنی دست آدرین روی چشام بوده !!!!!!
با خنده گفت : حدست اشتباه بود  
با خجالت گفتم : س.....س.....سلام آدرین 
آدرین با لبخند همیشگیش که منو مجذوب خودش می کرد گفت : سلام مارینت !
سرم رو پایین انداختم و با انگشتام بازی میکردم .....اه . راستی آلیا کجاست ؟.....به خودم جرات دادم و سرم رو بالا بردم و به چشای سبزش خیره شدم .....
من : امممم ....آلیا نیستش ؟ رفت ؟ 
آدرین : آلیا و نینو اونجان ! دارن تصمیم میگیرن که توی مسابقه شرکت کنن ....
نینو هم اومده بود پس ...ای آلیای شیطون
- چ.....چه مسابقه ای ؟؟؟؟
- مسابقه ساخت قلعه ی شنی ....تا یه ربع دیگه شرکت کننده ها وقت ثبت نام دارن ....
خواستم بهش بگم که بریم پیششون که یهو دستم رو گرفت ضربان قلبم رفت بالا ؛ بدنم داغ شده بود .....
آدرین : بریم پیششون ؟
-ب....بریم .....
رفتیم سمتشون .....
آلیا : عه نیـــــنو ! لج نکن دیگه ....بیا شرکت کنیم .....
من : سلام آلیا . سلام نینو .....
آلیا محکــــم بغلم کرد و گفت :بالاخره اومدیییییی 
آدرین : چی شد ؟ شرکت میکنین ؟
آلیا : اگه نینوخان بذاره 
آدرین یه نگاه به نینو کرد و گفت : یه ایندفعه رو کوتاه بیااااا ....به خاطر من 
نینو آهی کشید و گفت : خیلی خووووب بابا ! آلیا زودباش بریم ثبت نام کنیم .....
آلیا نیشش تا بناگوش باز شد : ایووووووول
آدرین بهم نگاه کرد و گفت   مارینت ؟ دوست داری باهم شرکت کنیم ؟!
آب دهنم رو قورت دادم و به چشمای خوش رنگش که حالا زیر نور آفتاب قشنگ تر شده بود خیره شدم .....برم مسابقه بدددددم ؟؟؟؟ با آدررررررررین ؟؟؟؟؟ مطمئن باشم که این یه رویا نیست ؟ یه رویای شیریـــــن .....
آلیا : وااااای . آررررره ! مارینت قبول کن دیگهههههه !!!!!
با خجالت گفتم : ب.....باشه
پیش به سووووووی مسابقهههههه 
خیلی خوب تموم شد . نظر لطفا



طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : جمعه 1 دی 1396 | 09:23 ب.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
نویسنده : ℳarinette


برید ادامه که داستان منتظرتونه 
توی نظر سنجی شرکت کنید و کامنت بذارید لطفا

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان هویت،

تاریخ : جمعه 1 دی 1396 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : ℳarinette | نظرات
?