تبلیغات

|

کد قفل کردن راست کلیک

پشتیبانی

 MIRACULOUS movie - قلعه زیر دریاها قسمت29

قلعه زیر دریاها قسمت29

جمعه 13 بهمن 1396 12:30 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ✨Night✨
موضوع: قلعه زیر دریاها ?
الان گوشی یه بنده خدایی رو کش رفتم تا براتون بنویسم:|
پس نظر بدیددددد
راستی این قسمت یکم غمگینه  و نتونستم طنز به کار ببرم ولی همیشه اینطوری نیس
و آها بعدی واقعا ده نظرو بدید

از زبان ادرین:
همینو کم داشتیممثل یه پرنده بودم که میخواست از قفسش فرار کنه ولی کم کم داشت قبول میکرد که سرنوشتشه و اون باید تا آخر عمرش تو حسرت دیدن خورشید باشه
نه تنها از فرار ناامید شده بودم بلکه ترجیح میدادم تنها باشم تا اینکه ب جسد دوستم که چشماش به سفیدی میزد و هرآن ممکن بود به زامبی تبدیل بشه زل بزنم و بغضم رو نگه دارم
خیلی دنبال جای فرار گشته بودم و هیچ امیدی نبود
چهارزانو نشسته بودم وهمینطور که نشسته بودم سر مارینت روی پاهام بود و همش منتظر ی معجزه بودم ولی احساس می کردم تازه با واقعیت روبرو شدم
چرا تا حالا به مارینت دقت نکرده بودم؟
حتی وقتی به اسمش فکر میکنم بغضم سنگینتر میشه
دوست شیرین و خجالتی من حالا در حال جنون بود و نفس نمیکشید
دیگه نتونستم تحمل کنم و آروم و بی سروصدا اشک ریختم
واقعا قراره بقیه عمر من اینطوری سپری بشه؟با تاریکی و سیاهی؟
بادقت به صورتش نگاه کردم و تصمیم گرفتم یه چیزی بهش بدم
کیفم کنارم بود پس گشتم و تنها چیزی که برای بهتر شدن حالش پیدا کردم :یه قرص برای فشارخوننه.......این قرص رو نمیشناسم خیلی...خاص به نظر میرسه
فقط بزور بهش دادم و دوباره بهش نگاه کردم تا ببینم اثرش کی مشخص میشه؟
ولی دیگه گریه نکردم
چشمامو پاک کردم و وقتی که چشمامو باز کردم مارینتو دیدم که دیگه چشماش سفید نبود!الان فقط چشمای آبی پررنگش که به من زل زده بود و انگار میخواست یادش بیاد که کجاست و شاید این پسره کیه؟
خشکش زد:تو کی هستی؟میشه بگی؟
نتونستم بغضم رو بشکنم و حرف بزنم
سرشو تکون داد:آه......ادرین؟
فقط به نشونه تایید سرمو تکون دادم
میخواست یه چیز دیگه ای بگه که بهش وقت ندادم و سریع بقلش کردم
-ادرین چی شده؟
با خوشحالی زمزمه کردم:خوشحالم که زنده ای
بیچاره انگار اصلا نمیدونست چه خبره و احساس کردم هنوز حال نداره
آروم گذاشتمشو با آرامش ماجرا رو براش گفتم
-خیلی ازت ممنونم ولی میتونم بپرسم.......چرا.....چرا گریه میکنی؟
بی اختیار اشک میریختم ولی دیگه نریختم و لبخند زدم و با صدای گرفته گفتم:چیزی نیست...الان میتونی بلند بشی؟چون باید دنبال راه فرار بگردیم
سرشو به نشون تایید تکون داد:شاید
بلند شد و زیر لبش فحش دادو فهمیدم پاش به شدت درد میکنه...شاید شکسته بود!
من بلد نبودم پاش رو گچ بگیرم ولی اموزش های ابتداییش رو بلد بودم
عجیب بود که یه تیکه چوب تو کلبه پیدا شد
*مارینت بشین
-چرا؟
*بشین رو تخت
نشست و لبش رو گاز گرفت
*قبلا پات ضربه شدید دیده؟
یه آهی کشید:تا دلت بخواد
تعجب کردم:خب شدیدترین ضربه؟
-یه بار از یا ارتفاع سه متری افتادم و روی پای راستم یعنی همین پام فرود اومدم
*چقدر بد!خب بقیشونو نمیخواد بگی شدید درد میکنه؟
-نه آنچنان
بلند شدم و دوروبرمو نگاه کردم و بادیدن اینکه یه تیکه آجر از بالا افتاد تعجب کردم0-o
دست یه دختری بود که اومد و آجر رو انداخت و با دستش به ما علامت داد:هی!ادرین و مارینت شمایید؟
-آره...کریس؟
یه چندتا آجر دیگه ای هم انداخت و اومد تو و از بالای دیوار پایین پرید
کریس بود ولی نه با لباس های قبلی و عادی
اون یه چیزی شبیه به شنل سیاه داشت کلاه هم بهش وصل شده بود
و برای همین فقط میشد از صداش اونو شناخت چون صورتش هم دیده نمیشد
#حالتون خوبه؟وای همه نگرانتونن
مارینت به سمت دختر عموش رفت و یهو افتادکریس اونو گرفت و گفت:پات شکسته؟
دست به سینه وایسادم:منم همینو میگم میگه خیلی درد نمیکنه
گفت:بیاید بالا شما بلدید از دیوار  بالا برید؟مارینت که کمک لازم داره....
هنوز جملش رو تموم نکرده بود که دیدیم مارینت بالای دیواره0-0
شیطنت تو چشاش موج میزد انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشت میمرد-____-
-نه عزیزم من کمک لازم ندارم خودم میتونم برم
کریستینا هم یهو رگ شیطنتش گرفت و پرید بالا:هرکی زودتر رسید به کلبه برندس ولی قبلش ادرین
منم پریدم و احساس کردم خیلی وقته از دیوار بالا نرفتم:/
همه که پریدن پایین من گفتم:میدونی الان حسش نیست من نمیام
کریستینا هم که انگار افکار آلیایی به ذهنش خطور کرد زد به شونه مارینت:توهم باید خسته باشی با ادرین بیا از طرف من چون کلبه نزدیکه
و خودش به سرعت نور رفت
اوا چه دنیایی شدهمنو مارینت با هزار بدبختی آثاری از کلبه هارو دیدیم و آروم به سمتشون حرکت کردیم
وقتی رسیدیم آلیا و نینو با نگاه هایی که بدجنسی ازشون می بارید دست ب سینه منتظر بودن
استغفرا...
الان باز باید برم جواب اونارو بدم
تموم شددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
فعلا بای



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 13 بهمن 1396 01:31 ب.ظ