|

کد قفل کردن راست کلیک

پشتیبانی

 MIRACULOUS movie - عشق پنهان قسمت 3 داستان پروانه
لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
نویسنده : ✲پــریــســا✲


انچه در قسمت قبل خواندید:
تیکی از توی کیفم بیرون امد و گفت:
_مارینت مگه نمیخواستی علاقه ایی رو که نسبت به ادرین داشتی رو بهش بگی؟
*اینو خودم میدونم تیکی...ابراز علاقه ایی به ادرین باشه برای بعد الان یک جنگ خوب با کت نویر داریم...
برای همین گفتم تیکی تبدیلم کن.
به حالت لیدی باگ برای نجات دادن پاریس در امدم
با یویو  این طرف و اون طرف میرفتم
با خودم گفتم:
*ای کاش میشد انقدر دست و پا چلفتی نباشم
خیلی اسون بود..اخه چرا نتونستم بهش بگم؟
اگه انقدر فس فس نمیکردم حتما میشد بهش بگم که چقدر عاشقشم.




از زبان لیدی باگ:
کت نویر رو دیدم که تغییر شکل داده
به طرفش رفتم کت نویر با دیدن من گفت:
_خب مای لیدی (بانوی من) برای یک جنگ دیگه اماده ایی؟
*نمک نریز چون اصلا بهت نمیاد نمکدون
با جمله من لبخند کوچیکی زد و بعد هردوتامون خودمون رو واسه یک جنگ دیگه اماده کردیم.بعد از کلی ماجرا و با همکاری هم بالاخره موفق شدم اکوماش رو بگیر و همه چیز تو پاریس به حالت اول برگرده چون هم من و هم کت نویر داشتیم به حالت عادیمون برمیگشتیم از هم دیگه خداحافظی کردیم.
 منم یک گوشه رو پیدا کردم و تغییر شکل دادم.
بعد توی پارک الیا رو دیدم و رفتم پیشش الیا گفت: کجا بودی دختر میدونی چقدر نگرانت شدم؟
*نگران نباش من خوبم.
ناگهان ادرین رو دیدم که داره سوار ماشین میشه
الیا گفت: زود باش دختر الان وقتشه
یکدفعه حالم عوض شد انگار اون لحظه اماده ی گفتن نبود
برای همین به الیا گفتم نه نه...این دفعه...یعنی هنوز اماده نیستم.بعد زود دستش رو گرفتم و از پارک اوردمش بیرون
الیا گفت:هیچ معلوم هست چه  شده دختر؟ من که از کارای تو سر در نمیارم؟
*الان اماده ی گفتش نیستم الیا
-باشه هر جور دوست داری حالا که اماده نیستی پس بیا بریم خونتون.
بعد باهم به سمت خونه به راه افتادیم
به خونه که رسیدیم از الیا خداحافظی کردم بعد رفتم بالا تو اتاقم  و به ادرین فکر کردم
تیکی از توی کیفم امد بیرون و  گفت: خب مثل اینکه این بارم نتونستی به ادرین بگی،درسته؟
*.........تیکی من همش میخوام به ادرین بگم ولی نمیشه...شدنی نیست..
_مارینت نگران نباش بالاخره یک روزی میتونی به ادرین ابراز علاقه کنی.
با جمله تیکی لبخندی زدم و بعد روی تخت دراز کشیم. نفهمیدم کی خوابم برد شب که شد چشمام رو باز کردم از روی تختم پایین امدم و رفتم توی بالکن:
توی خیال پردازی هام به ادرین فکر کردم
به این که چقدر دوستش دارم.
(در رویاهام همیشه  کسی رو می خواستم که همدمم باشه همیشه تو غم هام و شادی هام،  کنارم باشه خیلی دنبالش گشتم، تا اینکه با تو اشنا شدم،تقدیر بود که تو روز اول که بهترین روز من بود تو رو ببینم عشقم خیلی دوستت دارم،عشقم من یادش بخیر چه خاطراتی داشتیم، میخواستم ساعت ها بشینم پیشت و به چشم های قشنگت نگاه کنم...میخواستم ساعات ها بشینم پیشت،و دست های نازت که پر از گرمای عشق بود رو بگیرم، و باهات حرف بزنم خیلی دلم واست تنگ شده با اینکه امروز دوباره تو رو دیدم،اما بدون هر جا باشی....
مال منی،تو قلب منی، وجود منی
دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم
در همین افکار بودم که یک نفر افکار عاشقانه ی من رو به هم ریخت و من از ترس برگشتم..........




تاریخ : یکشنبه 12 فروردین 1397 | 01:18 ب.ظ | نویسنده : ✲پــریــســا✲ | نظرات
?