تبلیغات

|

کد قفل کردن راست کلیک

پشتیبانی

 MIRACULOUS movie - قلعه زیر دریاها قسمت35

قلعه زیر دریاها قسمت35

جمعه 27 بهمن 1396 07:23 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ✨Night✨
موضوع: قلعه زیر دریاها ?
از زبان مارینت:
-تیکی حالت خوبه؟تو خفه نمیشی یوقتی که راحت شم؟:/(قربون عشق و علاقت به کوامیت-___-)
÷نه بابا تا آخر عمرت گرفتار من هستی.ولی مهم نیس الان باید تبدیل شی!
-من چجوری دارم نفس میکشم؟تو چجوری داری نفس میکشی؟چرا میتونم صد کیلومتر جلوترم رو ببینم و راحت صحبت کنم؟ حتما این دفعه اره ماهی میشم تو دریا:/نه؟
÷دهنتو ببند و تبدیل شو
-باشه:/
-تیکی تبدیلم کن!


از زبان ادرین:
وقتی مارینت نجاتم داد به دستورررر پلگ پشت یه سنگ قایم شدم
پلگ:هیچی نپرس که چرا داریم زیر آب نفس میکشیم تبدیل هم نشو:/
*عه برای چی؟:|
×برو بیرون آب
وقتی اومدم بیرون هم پشت صخره ها رفتم:پلگ تبدیلم کن!
هیچ نگاهی به لباسام ننداختم فقط دنبال لیدی باگ گشتم
دیدمش با لباسای غواصی؟وات؟-_____-
یه نگاه به خودم انداختم و فهمیدم که منم اونطوریم

لباسا:(ولی کت تو آب نی-____-)
*بانوی من روز خوش
بهم چشم غره رفت بعد به بیرون آب اشاره کرد:خوش؟بیا بریم بیرون
پریدیم بیرون و نگاه اون زنه که پلگ گفت میس اسوان با لبخند وحشیانه ای مارو نگاه کرد:خوش اومدین ولی یکم دیر مهمونی داره تموم میشه
منم که همیشه خدا حس شوخ طبعی داشتم
*خب اتفاقا میخواستیم مهمونی نیایم ولی انگاری لجن خانم یکمی بی اعصابه 
لیدی باگ یه  پس کله ای بهم زد:تو این زنو نمیشناسی!
*خب تو میشناسی؟مهم نیست بالاخره که با لاکی چارم و کاتاکلیزم شکستش میدیم
-نه....این دفعه قوی تره..اون زیردست هاکماث نیس اینو تو گوشت فرو کن
میس اسوان:خب الان که وقت جر و بحث نیس بیاید بمیرید
و بعد با فرستادن ده بیست تا نگهبان و حدود۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰کیلومتر مکعب آب(خودم میدونم از عمد گفتم-____-)سرگرممون کرد
من از نگهبان اول جاخالی دادم
اون کلبه گروه مارو داغون کرد بعد یه کتاب و یه شیشه دستش بود
آلیا رو هم برداشت و پرید تو آب
دیگه هم هیچ اثری ازش نموند
لیدی باگ:سریع باید بریم دنبالش!

از زبان لیدی باگ:
دست کتنوار رو کشیدم:بیا بپریم تو آب
ولی نیومد:بانوی من.......مجبوریم؟:/
دست به سینه وایسادم:میبینم که پیشی کوچولو از آب میترسه  درسته؟
اونم دست به سینه شد و روشو برگردوند:نه من فقط.....
دستشو گرفتم و پرتش کردم تو آب:الان وقت این کارا رو نداریم
و خودمم پریدم
هیچ اثری ازش نبود بجز شن و ماسه ای که از حرکتش تکون میخوردن اونا رو دنبال کردیم.....
کتنوار سکوت دریا رو شکست:خب.....
همینطور که راه میرفتم نگاش کردم
لبخند زد:تو کجا اینجا کجا؟
-خب شاید باید همین سوالو از تو هم بپرسم:/
*اره منم جواب میدم ولی اول خانما
-من برای مسافرت اومدم اینجا یا یه چیزی تو مایه های اردو با چند نفر دیگه...
صورت کتنوار سفید شد:تو همین ساحل؟
فهمیدم باید ضایع بازی درنیارم:نه یکم دورتر.....تو چی؟
لبخند زد
*منم همین نزدیکیا......لیدی باگ میتونم ازت یه چیزی بپرسم؟و تو صادقانه جواب بدی؟
-خب بستگی داره جی باشه حالا بپرس
*چه کسی گفته که ما نباید همدیگه رو بشناسیم؟
-استادفو به من گفته بود هنوز وقتش نرسیده ولی یه زمانی.....
یه هوفی کشیدم:خب در اصل هیچوقت.چون با توجه به توضیحاتش.....گفته بود که فقط در زمان خاصی....که خیلی نادره......ولش کن من خیلی وقته ذهنم درگیره
*استادفو دیگه کیه؟
چشمام اندازه تخم مرغ شد:نمیدونی کیه؟همونی که بهت میراکلست رو داد؟همونی که احتمالاکمکش کردی؟
*اهااااااا اونه؟:/
-پ ن پ نیسسسست
*ولش کن...اون...چیه؟
-کدومو میگی؟اها.....وای!
ما دوتا دربرابر قلعه بزرگ میس اسوان هیچ بودیم
همونطور که خودش میگفت:قلعه زیر دریاها!(دیگه براتون روشن شد چرا اسم داستان اینه؟-_-)
اون قلعه با لجن پوشیده شده بود و از سنگ های قدیمی ساخته شده بود
یه نگاه با نگرانی بهم انداختیم:بریم تو؟
-چاره ای نداریم...هم کتاب اون تو هست هم آلیا انتخاب دیگه ای نداریم....
و توش شروع به حرکت کردیم
اون تو آبی در کار نبود...خشکی بود!
اونجا یه چیزی مثل...تله بود
از همه جا بوی مرموزی رو حس می کردم
صدای چکیدن آب همه فضا رو پر کرده بود
به یه جا رسیدیم که سه راه داشت
باید از کدوم میرفتیم؟

از زبان کتنوار:
چشمام رو میچرخوندم تا ببینم از کدوم راهه
یهو برگشتم سمت عقب:لیدی باگ تو......
چییی؟چرا لیدی باگ نبود؟
حالت دفاعی گرفتم
از پشتم صدای پا میومد
برگشتم تا بهش حمله کنم که.......































هیچی دیگه برا بعدی



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 27 بهمن 1396 07:24 ب.ظ